<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوای ققنوس</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 22:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بهترین هدیه</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tabasy.persiangig.com/image/haram/imam%20reza.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;P align=center&gt;تكيه دادم به ديوارو چشامو بستم ، دوست داشتم پاهامو بزارم توي حوض آب تا مغز استخونام خنك شه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مشابه چهار روز گذشته بدون اينكه برسم  حرمي  برم و سلامي خدمت آقا بكنم از شدت خستگي خوابم برد .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اول اردو به خودم گفتم : درسته كه آشپزمون نتونست بياد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ای بابا كاري نداره......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;يه آشپزيه ديگه .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اما فكر نمي كردم پخت و پز براي شصت نفر ، اونم دست تنها بدون نيروي كمكي چقدر سخته .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ***********&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دلم گرفته بود چهار روز بياي مشهدو حرم نرسي بري ،  امروز هم ، روز آخرش باشه....ديگه داشت باورم مي شد يه عيبي توي كارام هست ، وقتي بچه ها رو مي ديدم كه از حرم بر مي گردن و شروع به تعريف مي كنند دلم مي گرفت ، بخودم مي گفتم : اي بابا يعني اين بار دست خالي بر مي گردم ..؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ************&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; بچه هاي جوانان خودشون مي تونستن برن و بيان ، اما نوجوانان احتياج بود حتما يكي از مربي ها همراهشون باشه تا يه وقتي گم نشن. امروز هم يه جوره ديگه بودن همشون فهميده بودن كه ديگه زماني ندارن... براي گرفتن حاجت هاي ريزو درشتشون امروز ، روزه آخره.....وداع با كسي كه دل كندن از صحن و سراش براي همه سخته ، دل كندن از خودش كه ديگه .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ************&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; از صداي  داد و بيدا بچه ها به خودم اومدم ، ديدم محمد جواد و امير حسين و.... چندتا از بچه هاي نوجوانان با آقاي اسماعيلي بگو مگويي راه انداختن و اصرار در پي اصرار كه مگه شما قول ندادي روز آخر همه صحن هاي حرمو نشونمون بدي ........&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بنده ي خدا آقاي اسماعيلي كه بشدت سرما خورده و جوني براش نمونده بود داشت بهشون مي گفت كه صبر كنين حالا.... تا چندتا از بچه هاي جوانان بيان از حرم  ، تا  بگم شما رو ببرن ، البته اگه وقت شد .... حالا بريد بازي كنيد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بچه ها كه نا اميد شده بودن از آقاي اسماعيلي ، وقتي ديدن كه من بيدار شدم به سمت من اومدن و گفتن : آقا مي شه شما ما رو ببريد آخه امشب شبه آخره....ممكنه ديگه نتونيم بريم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;محمد حسين گفت : آقا ما تا حالا سقاخونه رو نديديم .....ميگن اونجا بالاش كفترا ميان مي شينن آب مي خورن &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آقا دوست داريم  بريم اونجا كه به كفترا دونه مي دن ، ما هم بهشون دونه بديم ......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ************&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; اشك توچشمام جمع شده  بود ، قدرت راه رفتن نداشتم ، می خواستم برم بساط شام و حاضر کنم  ولی توان نه گفتن به بچه ها رو هم نداشتم ، از طرفی دلمم هم لک زده بود برای یه درد دل کوچولو با آقا .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بی اختیار گفتم برید آماده شید ، می برمتون.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;غرق در شادی شدند و آقای اسماعیلی هم همینطور ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با تمام خستگی رفتم لباسامو پوشیدم و با بچه ها که جمعا هفت نفر می شدیم به سمت حرم را افتادیم ، بعد از اذن دخول از صحن گوهر شاد رد شدیم و رفتیم خدمت آقا.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مجتبي گفت : ميگن اينجا که می گن زير زمين داره و به آقا نزديكتره كجاست ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتم : مجتبی جان اونجا هم می ریم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وارد صحن جمهوري شديم ، يكي از بچه ها كه نگاهش به پنجره فولاد دوخته شده بود گفت : آقا اونا برا چي خودشونو با طناب بستن ... ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتم : بچه ها اوناي كه مريض هستند و همه دكترا جوابشون كردن . . اومدن تا از امام رضا (ع) شفاشون رو بگيرن ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رحمتي كه چشماش نمناك شده بودپرسيد : اقا امام رضا كورا رو هم شفا مي ده .....؟ گفتم آره ...... سرشو پائين انداخت ، مشتشو گره كرد و سرشو بالاآورد و گفت : آقا كرولالا رو هم شفا مي ده ....؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتم : آقا خیلی مهربونه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مجتبي گفت: آقا ما بريم از سقاخونه آب بخوريم ؟ سرمو تكون دادم ....، چند قدم از من كه دور شده بود برگشت دست رحمتي رو هم گرفت و گفت بيا با ما بريم ...قبل از اين كه رحمتي بخواد حرفي بزنه مجتبي ادامه داد و گفت آقاهه مي گه اين آب شفا مي ده تو هم بيا بريم يه قلپ بخور.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اشك تو چشام جمع شده بود پاهام جون نداشت ، به بچه ها حسوديم مي شد ...آخه پاك پاك بودن و دلشون صاف و زلال ، اما من ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتم بچه ها بريم اونجا بشينيم يه مقدار با امام رضا حرف بزنيم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رحمتي گفت : آقا كي بيليط داريم...؟ يعني امشب شبه آخره ...؟ بدون اينكه دنبال جوابي باشه سرشو پائين انداخت و آروم آروم شروع كرد به گريه كردن .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دست بچه ها رو گرفتم و رفتيم سمت رواقي كه روبروي پنجره فولاده ، همونجا نشستيم .....گفتم : ديگه یواش یواش باید آماده شیم بریم ، هر چي توي حسينيه بازي كرديم و  براي خريد بازار رفتيم ......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;الان ديگه چند دقيقه بيشتر وقت نداريم كه با آقا درد دل كنيم از مشكلاتمون بگيم ، از خاسته هامون بگيم ، براي پدرو مادرامون دعا كنيم ، براي مريضا دعا كنيم از آقا بخواي م شفاي همه مريضا رو.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سرمو برگردوندم ديدم بچه ها به پهناي صورتشون دارن اشك مي ريزن ......سکوت کردمو اونا رو به حال خودشون رها کردم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رضايت بچه ها از اون شب وحالي كه من پيدا كرده بودن و . . .  .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بهترين هديه اي بود كه از امام رضا گرفتم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 22:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.rmhcsouthflorida.org/Images/Painting-of-RMH-by-child.jpg&quot; width=393 height=376&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همیشه کمکم کردی اینم روش   .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دیگه طاقت ندارم ...باشرایطی که دارم پیدا کردن خونه نه ممکن نیست بلکه محاله....نمی دونم  دیگه باید کجای این خراب شده تهران  رو بگردم تا دست زنو بچه مو بگیرم و بریم اونجا...... یه جا کوچیکه..... یه جا قناصه.....یه جا محلش خوب نیست.....یه جا بزرگه پولشو نداریم.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خلاصه دیگه   تنها کاری که از دستم بر نمی یاد و دارم انجام می دمو برخ می کشم....اونم زائیدنه .... که البت مشکلمون حل که نمیشه ....چندین برابرم می شه ...چون باید برای طوله جدیدم هم فکر جا و مکان باشم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;راستی الان که کم کم دارم می فکرم اگه اینجوری می شد هم بد نبود .... چون می رفتم تو موزه و همه برای دیدن مردی که زائیده دست و پا میشکوندند .......  ( نتیجه اخلاقی : پولدار می شدیم )&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;راستی اگه یه خونه خوب داشته باشی ولی زن نداشته باشی یا زنت مرده باشه .....بنظرتون چه طوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ادامه داره.........                                                                                                                           &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 01:25:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هویت شیعه</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://news.hekmatschool.com/Image/News/hekmat_school_emam-sadeq-_1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سوزانده زهر منصور از پای تا سرش را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; شنیده است صدای جانسوز مادرش را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;****&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن طایری که صیاد او را به لانه می برد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; از پیش کودکانش او را شبانه می برد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;****&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;تیر غم و شماتت بر سینه اش نشاندند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; همچو علی او را در کوچه ها کشاندند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه روز فراموش نشدنی</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.freezpic.com/images/9k5x05trhin106993jn.jpg&quot;&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;10 صبح قرار ما بود ، اما بر خلاف همیشه ، من نیم ساعت زود تر اونجا بودم ........ با هر جون کندنی که بود یه جای پارک پیدا کردم و رفتم داخل ، هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که حراست  آسایشگاه گفت : اهای آقا کجا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفتم : می رم پیش حاج توکل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : شما ...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از پله ها رفتم بالا همان طور که حراست آدرس داده بود . . طبقه 2 راهروی سمت راست اتاق حاجی بود ... بدون هیچ دلهره ای در زدم ، صدای خسته خودش بود که گفت کیه ؟ بفرمائید .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طبق معمول در حال گوش دادن مداحی بود ، که بعد ازعرض ادب رفتیم سراغ احوال پرسی و چائی و شیرینی .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند سالی بود که حاجی رو می شناختم البته همیشه همدان می دیدمش ......ولی می دونستم که هر چند وقت یک باری هم میاد تهران وبستری میشه....... که این اولین قرار تهرانمون بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاجی گفت : هر وقت که اماده ای بگو تا بریم یکی یکی به بچه ها سر بزنیم تا آشنات کنم با بقیه .....  راستی ! قول ناهار که به کسی ندادی....؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه تازه با کمک من اینقدر طول کشید .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخ ببخشید یادم رفت که حاجی رو معرفی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاج مهدی توکل- جانباز 75 - قطع نخاع از کمر - کارمند دانشگاه بوعلی همدان - شوهر یک همسر شهید -  پدر یک فرزند شهید- سرشار از نشاط و روحیه و ...............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اتاق اومدیم بیرون و بهم گفت : اول می ریم اتاق حاج رسول ، که هم به ما نزدیکتر و هم الان فکر کنم که پرستارش رفته باشه ........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که پشت ویلچرو گرفته بودم دستم درد گرفته بود.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفتم : حاجی چرا ویلچرت رو درست نمی کنی ؟ به سمت راست می کشه ، برای کتفت ضرر داره و بهش فشار میاره. . . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفت : ای بابا ، به هزار جامون داره فشار میاد ، این یکی هم رووش . . . .( با هم خندیدیمو رفتیم اتاق حاج رسول )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد سلام و احوال پرسی حاجی شروع کرد به معرفی من  ((با لهجه همدانی گفت: دانجویه همدونه ولی بچه تهرونه )) من که مات و مبهوت شده بودم از حرفاشون چیزی یادم نمی یومد ، چشام میخ کوب شده بود به تختش به چهره قشنگش به دستای ظریفش به بدن سالم و نحیف افتاده رو تختش ، به یه جانباز قطع نخاع گردنی یلا قبا که فقط یه ذره دست چپش و سرش تکون می خوره .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو هالو هوای خودم بودم که حاجی زد رو شونم و گفت ویلان مانده (( یه اصطلاح همدانی )) معلومه کجائی ؟ داره با تو حرف می زنه ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خودم اومدمو گفتم : جانم حاجی  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : از خودت بگو جوون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفتم : ما که حرفی برای گفتن نداریم حاجی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : تو که این ور اون ور می ری حرفی نداری ! بعد ما که بیست ساله رو تخت خوابیدیم حرف بزنیم ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته نا گفته نمونه ما فقط حرف می تونیم بزنیم   &lt;FONT size=1&gt;( دو تای زدن زیر خنده و من فقط نگا هشون می کردم )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه مقدار جا به جا کردمش و پشت تختشو براش بالا بردم تا به حالت نشسته تر تبدیل بشه ، بعد از حدود نیم ساعتی که حاجی از اوضاع مملکت پرسیدو صحبت های از در و دیوار و کوه و دشتو .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه ما هم که زبونمون وا شده بود رو به حاجی کردمو گفتم : چرا ازدواج نمی کنی حاجی .....؟خیلی ها دوست دارن کنیزی شما رو بکنن و .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت معنا داری کرد و رو به حاجی گفت : رفیقت اهل دله ؟میشه بریزیم رو دایره ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاج مهدی بهش گفت : اره ، بخاطر همینه که با منه . . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از اینکه حاجی یه مقداری درد دل کرد و از چند تا موردی  که براش پیش اومده بود برامون حرف زد ، که از همه اون حرفا یه جملش تو ذهنم جوری نقش بسته  ، جوری که به هیچ وجه یادش از یادم نمیره گفت : آقا ماجد ، آره خیلی ها دوست دارن ..... وقتی ما رو می بینن ..... انگار  کنار ساحل دارن قدم می زنن و به افق که داره با هاشون حرف میزنه نگاه می کنن ، خیلی قشنگه براشون وقتی که هر از گاهی یه ذره آب پاهاشونو نوازش میده ، همشون از خودشون بی خود میشن ، دوست دارن تا آخر عمر کنار ما بمونن و از این جور حرفا  ......... اما می دونی بقیه ماجرا چیه ؟ اولش همه چی  خوبه اما بعدش ، بزار یه جور دیگه بهت بگم ، وقتی تصمیم با ما بودن رو می گیرن باید پاشون رو بزارن توی آب ، بعد یواش یواش برن جلو .......آب تا مچ پا رسیده بعدش میرسه به زانو ، بالاتر بالاتر میره تا میرسه به گردن ، دیگه اینجا خبری از اون زیباییه افق نیست  ، تا میان بخودشون بجنبن می بینن دارن دستو پا می زنن تا غرق نشن .......اونجاست که دیگه جایی برای برگشت ندارن..... بخاطر اینه که من قبول نمی کنم......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاجی توکل رو به من کردو گفت : بریم ، بریم که برسیم به بقیه بچه ها بعدش هم ناهارو نماز و ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اتاق که اومدیم بیرون رو به حاجی گفتم دیگه کافیه....برای امروزم کافیه ، فکر کنم برای تمام عمرمم کافیه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خندید و گفت: چه زود جا زدی جوون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : دیگه توانایی ثبت نام ورودی امتحان رو هم ندارم چه برسه که بخام توی امتحان جا بزنم ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پایان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;م.م.ت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; از ساحل به موج های دریا نگاه کردن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیلی زیباست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما زیباتر از اون اینه که روی موج های وحشیه دریا بتونی موج سواری بکنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 01:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناجی</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.honar.ac.ir/Publisher/lett_news/images/46/28l.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;همیشه توی رویا هام به دنبال نجات آدما می گشتم....چشام همش دنبال حادثه ها بود ، همیشه خودمو می ذاشتم جای آدمای خوب ..... ،  آدمایی که از جونشون می گذرن به راحتی ....... اون دو خط نفسی هم که میاد و میره می ذارن کف دستاشون.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بگذریم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; هر کی ندونه ، خودم می دونم که توی دسته بندی آدما  ، هیچ وقت با اونا هم گروه نمی شم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سال هزارو سیصدو چه فرقی می کنه ؟ مگه مهمه ؟.... بعد از چهار روز بیخوابی کشیدن و پیاده روی توی دشت و کانال ، بعد از پاتک سنگین اون از خدا بی خبرا .... رسیدیم به دامنه کوه ، که باید میرفتیم بالا و به بچه ها  ملحق می شدیم ، هوا هم دیگه جون نداشت ...اونم خوابش گرفته بود ........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; دنبال یه جای خواب ....... با هر جون کندنی بود بالاخره -  ای بابا  - توی یه سوراخ از کوه که اونم فقط پاهامو می تونستم دراز کنم  ، زمین گیر شدم... بعد از مدتی پاهام خواب رفت .... دستام خواب رفت ...همه جای بدنم کرخت شد و بی حرکت....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ولی از شدت خستگی و بی خوابی  چشام رو هم نمی رفت  .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; هوا داشت روشن می شد ، سرو صدای بچها به گوشم می خورد اما اصلا نمی تونستم دهنمو باز کنم و حتی آهی بکشم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تا اینکه چشام تو فاصله 12 متری از خودم یکی از رزمندها رو دید .... یه لحظه وایستاد به من نگاه کرد گفت : آهای اخوی زنده ای ؟:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دوباره پرسید .... من جوابی ندادم ... یعنی اصلا نمی تونستم تکونی بخورم ... دیگه مغزم بهم فرمون نمی داد .. لبام مهر و موم شده بود....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دو قدم جلوتر که اومد.... یهو یه تیر خورد تو پیشونیش ....همونجا افتاد .... یکی دیگه از بچه ها اومد اونو دید تا اومد از رو زمین بلندش کنه یه تیر خورد تو قلبش .....  و همینطور نفر سومی .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; من فهمیده بودم که اون یکی دو متر توی تیر رس تک تیرندازای بعثیه  ، چون تنها جایی بود که از بین درختا توی دامنه کوه معلوم بود ....منم  که سالم بودم بخاطر این بود که شب از اونجا رد شده بودم .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;داشتم دیوونه می شدم اونا بدون اینکه این قضیه رو بدونن تا می خواستن رد بشن نقش زمین می شدن ... و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم .... حتی یه دستی تکون بدم.....دیگه هیچی نفهمیدم ... بیهوش شده بودم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ساعت حدود ظهر بود ، به خودم اومدم ... دیدم توی سنگرم.....همسنگریم داشت قران می خوند  ، رو بهم کرد و گفت :  خوب خوابیدیا ، از دیروز که بچه ها آوردنت خوابیدی تا الان ، بچه ها گفتن خیلی شانس آوردی ، اونجای که بیهوش پیدات کرده بودن چند متر اون ور ترش پنج تا از بچه ها شهید شده بودن......بابا تو عجب شانسی داری .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سالها می گذره اما هنوز جرات نکردم برا بچه بگم اونجا چی دیدم و چی شد ...... منی که تو رویا هام همیشه ناجی بودم تو بیداری هیچ کاری نتونستم بکنم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای شادی روح اون پنج تا شهید صلوات  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب ماه رمضونی شد امسال</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://iranupload.net/photo/img/3bf95ba93f45df829b3dd0a0ca5818b3/638ml9y.jpg&amp;imgrefurl=http://sadme.blogfa.com/&amp;usg=__FiGHUecnAo6n8zRULZrqKB7xgpo=&amp;h=400&amp;w=450&amp;sz=35&amp;hl=en&amp;start=44&amp;um=1&amp;tbnid=rwVs--0cEeM-AM:&amp;tbnh=113&amp;tbnw=127&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2585%25D8%25A7%25D9%2587%2B%25D8%25B1%25D9%2585%25D8%25B6%25D8%25A7%25D9%2586%26ndsp%3D20%26hl%3Den%26sa%3DN%26start%3D40%26um%3D1&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-BOTTOM: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-RIGHT: 1px solid&quot; src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:rwVs--0cEeM-AM:http://iranupload.net/photo/img/3bf95ba93f45df829b3dd0a0ca5818b3/638ml9y.jpg&quot; width=127 height=113&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;ای بابا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;آدم عقد بکنه .... بعد تا بخواد بفهمه که چه خبره  -یا بفهمه که دنیا دسته کیه..........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt; اخبار میگه  : هلال ماه  روئیت شد ......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;اینجاست که می گن : به ما که رسید آسمون تپید.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;ای بابا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt; ما که از ماه رمضون امسال هیچی نفهمیدیم .....؟!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;                                                      نفهمیدیم چی شد ..... ؟!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;                                  شب قدر چی شد ..... ؟!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt; چند خط قرآن خوندیم ......؟!!!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt; چقدر دیگه مونده ......؟!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;                                      چن نفرو سیر کردیم .....؟!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;                                                                 چن تا کار خوب انجام دادیم ....؟!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660000 size=3&gt;ولی فکر کنم اگه یه روزه هم بخواد قبول بشه از توی این ماهم  انتخاب میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660000 size=3&gt; مگه نه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 15:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رو دار و طمع کار</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;یک سال هر کاری که می خواهیم می کنیم - بعدش شبای قدر با گردنی کج می خواهیم همشو   ی جا خدا ببخشه - هنوز توی خیال اینکه ببینیم بخشیده یا نه - شروع می کنیم به گفتن ریزو درشت حاجتامون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000 size=3&gt;ولی خدا میدونه که ما ی  رودار و طمع کار جز در خونه خودش جایی رو نداریم که بریم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000 size=4&gt;الهی العفو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000 size=4&gt;اغفر لمن لا یملک الا الدعا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 00:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتقاد به تا سه نشه بازی نشه</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=textTop src=&quot;http://deurl.me/4WFT&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱۵ تیر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رفتم دونبال اونی که هنوز محرمش نبودم....سوارش کردمو رفتیم آزمایشگاه .... دیدیم چه جمیعتی - هنوز درمانگاه باز نشده بود...... تو همین موقع بود یه ۲۰۶ جولوی ما پارک کرد عروس خانوم پیاده شد مادرش پیاده شد مادر داماد هم پیاده شد ...رفتن به سمت آزمایشگاه.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به اونی که دلم پیشش گیر بود گفتم ببین عروس و داماد با مادراشون اومدن...پشتش گفتم ببین حتی یه لحظه برای داماد صبر نکردن که با هم برن......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گذشت .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;۲۵ تیر ماه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رفتیم با خانواده هامون رستوران نوید بعد از اینکه آیت الله سبت عقدمونو خونده بود .... شامو که خوردیم - داشتیم بلند می شدیم که همون عروس و دومادو دیدیم .... ( اونا هم همین طور - بعد از سلام علیک رفتیم ...)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو راه خونه  خانومم گفت : چه اتفاق جالبی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتم : جالب تر از اون اینه که بازم همدیگرو ببینیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خانومم گفت محاله ..... ( یه شرط کوچولو و البته اولین شرط جدی مون ...)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که چی بود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من گفتم قبل از یه سال اونا رو دوباره می بینیم ... و خانومم گفت که نه....سر بستنی....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;۵ مرداد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه سفر کاری برام پیش اومد مشهد .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعد از توفیق زیارت ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;توی صحن گوهر شاد نشسته بودم که دیدم پسره داره از روبه رو میاد ....رفتم جلو سلام و احوال پرسی... خانومش مکه بود ..... اومده بود زیارت ... تازه اونجا بود که بعد از کلی تعجب اسم همدیگرو پرسیدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعدش موبایل مو برداشت مو زنگ زدم.... به .... گفتم ....میدونی کی رو دیدیم.... گفت پس شرطو باختم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; من که گفته بودم تا سه نشه بازی نشه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بانو</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;دیگر نگاهت هم مردد نیست بانو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;آن طعنه هایی را که می زد نیست بانو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;****&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;دیدی زمین خوردن چه دردی داشت وقتی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;دستی که دستت را بگیرد نیست بانو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;****&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;تو آمدی  رفتی  دوباره آمدی  نه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;این دل مسیر رفت و آمد نیست بانو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 21:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیارت</title>
<link>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=textTop src=&quot;http://[URL=http://upload.ps/at8afnqu402a/img446.jpg.htm]img446.jpg - 94.9 Kb[/URL]&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه ۳۰ مرداد ۲۹ شعبان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت ۱۲ شب بود - بعد از  اینکه چند ساعتی رو با هم بودیمو در کنار هم افطار کردیم ، رفتم تا بانو  رو برسونم خونشون . بعد ازخداحافظی از بانو ، با خودم گفتم شاید امشب که شب اول ماه رمضون باشه مسجد شهدا ( خ آهنگ ) برنامه داشته باشه .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسیدم در مسجد ، دیدم سوت و کور ، هیچ کسی نیست ، نگاهمو یه مرد نسبتا مسن به خودش جلب کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداش کردم ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : ببخشید حاج آقا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : بفرمائید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : مس اینکه امشب برنامه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اومد سمت ماشین گفت : نه ، منم فکر می کردم هست اما از فردا شروع میشه ، ساعت 1&lt;U&gt; آ&lt;/U&gt; سماواتی ساعت 2 &lt;U&gt;آ&lt;/U&gt; حاج ماشاالله.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه مکثی کرد و گفت آقا پسر مسیرت کجاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : پیروزی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : به سلامت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : حاج آقا بفرمائید بالا می رسونمت ( البته با اصرار )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از سلام و احوال پرسی ، بعد از یه گپ آشنائی  سر صحبت از کربلا باز شد و آه و ناله من   ....شروع کردم به تعریف  - که 2 سال پیش با چه بدبختی ویزا گرفتم که برم کربلا ، سه روز توی مرز مهران موندیم ، اخه مرز بسته شده بود ، خلاصه دست از پا دراز تر برگشتم تهران .... ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بهش گفتم  : حاج آقا مدینه رو دیدم اما دلم کربلا می خواد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : من بواسطه کاری که دارم سالی دو بار می رم کربلا ( بعدش فهمیدم که کارش توی کربلا چی بود )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه داد حرفاشو با روایت نقل کردن از شیخ صدوق ......&quot; هر جا رو که نمی تونی یا شرایتش نیس بری زیارت  ، اون جائی که می تونی بری رو نیت اون یکی جا بکن ، اگه شرایط رفتم به کربلا رو نداری – حرم حضرت معصومه یا حرم عبدالعظیم  که هست برو ولی نیت زیارت حرم سیدالشهدا یا حضرت عباس رو بکن ] که مطمئن باش ثواب زیارت اونا رو برات می نویسن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همین موقع بود که رسیدیم خ ایران &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : مرسی جوان همینجا پیاده می شم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : حاج آقا یه لحضه صبر کنین ((( تو دلم گفتم من که وقتشو دارم برم شابدالعظیم )))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موبایلمو برداشتم زنگ زدم خونه ، مامان گوشی رو برداشت گفت کجای؟ گفتم دارم میرم شابدالعظیم ، گفت با کی ؟ گفتم با یکی از دوستان، قطع کردم ، بعد از یه مکث کوتاه گفتم حاجی روایت درست ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت : آره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم : میای بریم شابدالعظیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لبخندی زدو گفت: دلم هوای نجف کرده ... بریم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم که نیت حرم اربابو کرده بودم راافتادم .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی مسیر خیلی چیزا متوجه شدم ، فهمیدم از نزدیکای آیت الله حق شناس و آیت الله مجتهدی تهرانی بوده...وقتی که داشت حرف میزد یه داستانی از مجتهدی نقل کرد ، گفتم کدوم مجتهدی گفت : تو کدوما رو میشناسی ؟ گفتم هم آیت الله مجتهدی تهرانی هم آ شیخ جعفر آقا مجتهدی ... گفت من ایشون رو هم دیدم و از جعفر آقا هم برام نقل کرد..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که متوجه زمان نبودم  ، رسیدیم جلوی حرم . . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدیم  درب حرم بسته و کسی رو  را  نمی دن ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زدم رو شونه حاجی ، گفتم : دیدی کربلا رفتن لیاقت می خواد ، اون از سه روز مهران اینم از نیت امشب .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودم که حالم خیلی خراب بود ، دیدم حاجی هم دگرگون شده ، رفته داره با بچه های حراست حرف می زنه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدم درو باز کردن ، به من اشاره زد بیام تو ....پشت ما درو بستن و هیچ کسی رو راه ندادن....رفتیم جلوتر در بعدی رو هم باز کردن..... توی صحن ها هیچ کس نبود .... جلوی ضریح وایستادیم و زیارت نامرو خوندیم .... زد رو شونمو گفت : تا حالا این جوری زیرت کرده بودی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدون اینکه دیگه حرفی بزنیم سوار ماشین شدیم ، حتی من یادم رفت دعا کنم  چه برسه به .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی ماشین برام از 2 بار در سال رفتن به کربلا رو تعریف کرد ، گفت شماره کفشداری های حرمین رو می زنه و بار نیسان می کنه میبره اونجا......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسیدم به همن جایی که می خاست پیاده شه اما من نزاشتم ..... شماره منو گرفت و جلوش نوشت * دوست شب اول ماه مبارک رمضان *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی داشت پیاده می شد بهم گفت تنها چیزی که می تونم بهت بدم یه ذره تربت با یه سکه که از حرم آقا گرفته .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون شبو هیچ وقت یادم نمی ره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 14:01:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avayeghoghnus&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>avayeghoghnus</dc:creator>
<guid>http://avayeghoghnus.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
