بازم مثل اون روزهایی که 8 صبح
کلاس داشتم ، زود بیدار شدم . رفتم کلاس ، اونم چه کلاسی!!!!!!یه چند روزی طول
کشید تا خودمو راضی کردم و دلمو محکم و قرص ، که هیچی پیش نمی یاد . آخه خیلی می
ترسیدم ، یه جورایی دست و دلم می لرزید
!!!! به خودم گفتم ای بابا از اون دخترخانوم های همکلاسیت خجالت بکش که گفتن سر
کلاس حاضر می شن !!!اون وقت تو با چه روئی می خوای در بری !!!
تو همین حال و هوا بودم که به
خودم اومدم دیدم رسیدم . کجا ؟ جلوی درب پزشکی قانونی .جائی که باید منتظر بقیه هم
کلاسی هام می شدم تا اونا هم بیان
وبعدش باهم بریم بالا.....دست و دلم می
لرزید آخه اولین کلاس عملی ما بود ... اونم چی ؟ کالبد شکافی...
اول رفتیم داخل رختکن و روپوشامونو پوشیدیم و بعدش دنبال
استاد راه افتادیم ، راهرو ها یکی پس از دیگری تموم می شد هوا هم نم نمک سرد و سرد
تر ، تا رسیدیم به اتاق تشیع....با استاد وارد شد ، ما هم به دنبالش ......هم همه
شد ، هر کی یه چیزی می گفت ، بعضی ها هم خشکشون زده بود ... به کجا؟......نمیدونم
.
توی اون سالون بزرگ که سقفش پر
از مهتابی های روشن بود فقط یه جنازه بود ... اره فقط یه جنازه . که اونم روش یه پارچه سفید افتاده بود .همه دور اون جمع
شدیم ، استادمون آقای حیدری ، اخ ببخشید آقای دکتر حیدری ، یه چند دقیقه ای توضیح
داد ، در مورد چی بود؟ یادم نمی یاد ، اخه اصلا حواس هیچ کسی بهش نبود.بعد دستشو
برد به طرف پارچه ی روی جنازه ، و یکهو
اونو کنار زد . همه فریاد کشیدن .... از داد و بیداد همه و خودم ، از خواب پریدم .
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم خوب شد من مهندس عمران شدم ... خدا به بچه های پزشکی رحم
کنه.
بعد از این که به خودم اومدم ، دیدم ساعت
سه و نیمه ، به خودم گفتم : ولش کن بگیر
دوباره بخواب ........به محض این که خوابم برد دیدم داخل یه غسال خونه بزرگم
با تعداد زیادی وان شستشو.... جالب اینجا بود که مال تهران که
از همه بزرگتره فقط 6 تا وان داره ، اما اون جائی که من بودم نزدیک به 30 تا وان
داشت.
فکر کنم غسال خونه ی اون دنیا بوده ....یه پیرمرد مسن رو اوردن می گفتن تصادف کرده ،حالا هر چی که بود دست و پای سالمی
نداشت . گذاشتنش توی وان جلوی من ... من هم انگار که سی ساله کارم مردشوریه شروع
کردم به کار ، داشتم می شستمش که پیرمرده دستمو گرفت جیغ کشیدمو............
سرتو درد نیارم
دوباره از خواب پریدم ، بازم یه نفس راحت کشیدم. دیدم ساعت سه و چهل وپنج دقیقه
است و تا اذان صبح یه نیم ساعتی مونده .
اما دیگه جرات خوابیدن نداشتم ، ترسیده
بودم . گفتم احتمالا تو خواب بعدی خودم مردم و دارم به نکیر و منکر جواب
پس می دم ، البته راستشو بخواین از جواب پس دادن و دیدن همچین خوابی نمی ترسیدم ،
از این می ترسیدم که این دفعه بخوابمو دیگه بیدار نشم............
پایان
