تبليغاتX
آوای ققنوس

آوای ققنوس

 

10 صبح قرار ما بود ، اما بر خلاف همیشه ، من نیم ساعت زود تر اونجا بودم ........ با هر جون کندنی که بود یه جای پارک پیدا کردم و رفتم داخل ، هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که حراست  آسایشگاه گفت : اهای آقا کجا ؟

 گفتم : می رم پیش حاج توکل

گفت : شما ...........

از پله ها رفتم بالا همان طور که حراست آدرس داده بود . . طبقه 2 راهروی سمت راست اتاق حاجی بود ... بدون هیچ دلهره ای در زدم ، صدای خسته خودش بود که گفت کیه ؟ بفرمائید ....

طبق معمول در حال گوش دادن مداحی بود ، که بعد ازعرض ادب رفتیم سراغ احوال پرسی و چائی و شیرینی .....

چند سالی بود که حاجی رو می شناختم البته همیشه همدان می دیدمش ......ولی می دونستم که هر چند وقت یک باری هم میاد تهران وبستری میشه....... که این اولین قرار تهرانمون بود.....

حاجی گفت : هر وقت که اماده ای بگو تا بریم یکی یکی به بچه ها سر بزنیم تا آشنات کنم با بقیه .....  راستی ! قول ناهار که به کسی ندادی....؟

یه نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه تازه با کمک من اینقدر طول کشید .........

آخ ببخشید یادم رفت که حاجی رو معرفی کنم

حاج مهدی توکل- جانباز 75 - قطع نخاع از کمر - کارمند دانشگاه بوعلی همدان - شوهر یک همسر شهید -  پدر یک فرزند شهید- سرشار از نشاط و روحیه و ...............

از اتاق اومدیم بیرون و بهم گفت : اول می ریم اتاق حاج رسول ، که هم به ما نزدیکتر و هم الان فکر کنم که پرستارش رفته باشه ........

من که پشت ویلچرو گرفته بودم دستم درد گرفته بود.......

 گفتم : حاجی چرا ویلچرت رو درست نمی کنی ؟ به سمت راست می کشه ، برای کتفت ضرر داره و بهش فشار میاره. . . . .

 گفت : ای بابا ، به هزار جامون داره فشار میاد ، این یکی هم رووش . . . .( با هم خندیدیمو رفتیم اتاق حاج رسول )

بعد سلام و احوال پرسی حاجی شروع کرد به معرفی من  ((با لهجه همدانی گفت: دانجویه همدونه ولی بچه تهرونه )) من که مات و مبهوت شده بودم از حرفاشون چیزی یادم نمی یومد ، چشام میخ کوب شده بود به تختش به چهره قشنگش به دستای ظریفش به بدن سالم و نحیف افتاده رو تختش ، به یه جانباز قطع نخاع گردنی یلا قبا که فقط یه ذره دست چپش و سرش تکون می خوره .........

تو هالو هوای خودم بودم که حاجی زد رو شونم و گفت ویلان مانده (( یه اصطلاح همدانی )) معلومه کجائی ؟ داره با تو حرف می زنه ......

به خودم اومدمو گفتم : جانم حاجی 

گفت : از خودت بگو جوون

 گفتم : ما که حرفی برای گفتن نداریم حاجی

گفت : تو که این ور اون ور می ری حرفی نداری ! بعد ما که بیست ساله رو تخت خوابیدیم حرف بزنیم ،

البته نا گفته نمونه ما فقط حرف می تونیم بزنیم   ( دو تای زدن زیر خنده و من فقط نگا هشون می کردم )

یه مقدار جا به جا کردمش و پشت تختشو براش بالا بردم تا به حالت نشسته تر تبدیل بشه ، بعد از حدود نیم ساعتی که حاجی از اوضاع مملکت پرسیدو صحبت های از در و دیوار و کوه و دشتو .....

خلاصه ما هم که زبونمون وا شده بود رو به حاجی کردمو گفتم : چرا ازدواج نمی کنی حاجی .....؟خیلی ها دوست دارن کنیزی شما رو بکنن و .......

سکوت معنا داری کرد و رو به حاجی گفت : رفیقت اهل دله ؟میشه بریزیم رو دایره ؟

حاج مهدی بهش گفت : اره ، بخاطر همینه که با منه . . . .

بعد از اینکه حاجی یه مقداری درد دل کرد و از چند تا موردی  که براش پیش اومده بود برامون حرف زد ، که از همه اون حرفا یه جملش تو ذهنم جوری نقش بسته  ، جوری که به هیچ وجه یادش از یادم نمیره گفت : آقا ماجد ، آره خیلی ها دوست دارن ..... وقتی ما رو می بینن ..... انگار  کنار ساحل دارن قدم می زنن و به افق که داره با هاشون حرف میزنه نگاه می کنن ، خیلی قشنگه براشون وقتی که هر از گاهی یه ذره آب پاهاشونو نوازش میده ، همشون از خودشون بی خود میشن ، دوست دارن تا آخر عمر کنار ما بمونن و از این جور حرفا  ......... اما می دونی بقیه ماجرا چیه ؟ اولش همه چی  خوبه اما بعدش ، بزار یه جور دیگه بهت بگم ، وقتی تصمیم با ما بودن رو می گیرن باید پاشون رو بزارن توی آب ، بعد یواش یواش برن جلو .......آب تا مچ پا رسیده بعدش میرسه به زانو ، بالاتر بالاتر میره تا میرسه به گردن ، دیگه اینجا خبری از اون زیباییه افق نیست  ، تا میان بخودشون بجنبن می بینن دارن دستو پا می زنن تا غرق نشن .......اونجاست که دیگه جایی برای برگشت ندارن..... بخاطر اینه که من قبول نمی کنم......

حاجی توکل رو به من کردو گفت : بریم ، بریم که برسیم به بقیه بچه ها بعدش هم ناهارو نماز و ......

از اتاق که اومدیم بیرون رو به حاجی گفتم دیگه کافیه....برای امروزم کافیه ، فکر کنم برای تمام عمرمم کافیه

خندید و گفت: چه زود جا زدی جوون

گفتم : دیگه توانایی ثبت نام ورودی امتحان رو هم ندارم چه برسه که بخام توی امتحان جا بزنم ......

پایان

م.م.ت

 

 از ساحل به موج های دریا نگاه کردن

خیلی زیباست

اما زیباتر از اون اینه که روی موج های وحشیه دریا بتونی موج سواری بکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:54  توسط ققنوس  | 





Powered by WebGozar