
همیشه توی رویا هام به دنبال نجات آدما می گشتم....چشام همش دنبال حادثه ها بود ، همیشه خودمو می ذاشتم جای آدمای خوب ..... ، آدمایی که از جونشون می گذرن به راحتی ....... اون دو خط نفسی هم که میاد و میره می ذارن کف دستاشون.......
بگذریم
هر کی ندونه ، خودم می دونم که توی دسته بندی آدما ، هیچ وقت با اونا هم گروه نمی شم.....
سال هزارو سیصدو چه فرقی می کنه ؟ مگه مهمه ؟.... بعد از چهار روز بیخوابی کشیدن و پیاده روی توی دشت و کانال ، بعد از پاتک سنگین اون از خدا بی خبرا .... رسیدیم به دامنه کوه ، که باید میرفتیم بالا و به بچه ها ملحق می شدیم ، هوا هم دیگه جون نداشت ...اونم خوابش گرفته بود ........
دنبال یه جای خواب ....... با هر جون کندنی بود بالاخره - ای بابا - توی یه سوراخ از کوه که اونم فقط پاهامو می تونستم دراز کنم ، زمین گیر شدم... بعد از مدتی پاهام خواب رفت .... دستام خواب رفت ...همه جای بدنم کرخت شد و بی حرکت....
ولی از شدت خستگی و بی خوابی چشام رو هم نمی رفت .......
هوا داشت روشن می شد ، سرو صدای بچها به گوشم می خورد اما اصلا نمی تونستم دهنمو باز کنم و حتی آهی بکشم....
تا اینکه چشام تو فاصله 12 متری از خودم یکی از رزمندها رو دید .... یه لحظه وایستاد به من نگاه کرد گفت : آهای اخوی زنده ای ؟:
دوباره پرسید .... من جوابی ندادم ... یعنی اصلا نمی تونستم تکونی بخورم ... دیگه مغزم بهم فرمون نمی داد .. لبام مهر و موم شده بود....
دو قدم جلوتر که اومد.... یهو یه تیر خورد تو پیشونیش ....همونجا افتاد .... یکی دیگه از بچه ها اومد اونو دید تا اومد از رو زمین بلندش کنه یه تیر خورد تو قلبش ..... و همینطور نفر سومی .......
من فهمیده بودم که اون یکی دو متر توی تیر رس تک تیرندازای بعثیه ، چون تنها جایی بود که از بین درختا توی دامنه کوه معلوم بود ....منم که سالم بودم بخاطر این بود که شب از اونجا رد شده بودم .....
داشتم دیوونه می شدم اونا بدون اینکه این قضیه رو بدونن تا می خواستن رد بشن نقش زمین می شدن ... و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم .... حتی یه دستی تکون بدم.....دیگه هیچی نفهمیدم ... بیهوش شده بودم.....
ساعت حدود ظهر بود ، به خودم اومدم ... دیدم توی سنگرم.....همسنگریم داشت قران می خوند ، رو بهم کرد و گفت : خوب خوابیدیا ، از دیروز که بچه ها آوردنت خوابیدی تا الان ، بچه ها گفتن خیلی شانس آوردی ، اونجای که بیهوش پیدات کرده بودن چند متر اون ور ترش پنج تا از بچه ها شهید شده بودن......بابا تو عجب شانسی داری .....
سالها می گذره اما هنوز جرات نکردم برا بچه بگم اونجا چی دیدم و چی شد ...... منی که تو رویا هام همیشه ناجی بودم تو بیداری هیچ کاری نتونستم بکنم.....
برای شادی روح اون پنج تا شهید صلوات
