تبليغاتX
آوای ققنوس

آوای ققنوس

جمعه ۳۰ مرداد ۲۹ شعبان

ساعت ۱۲ شب بود - بعد از  اینکه چند ساعتی رو با هم بودیمو در کنار هم افطار کردیم ، رفتم تا بانو  رو برسونم خونشون . بعد ازخداحافظی از بانو ، با خودم گفتم شاید امشب که شب اول ماه رمضون باشه مسجد شهدا ( خ آهنگ ) برنامه داشته باشه .....

رسیدم در مسجد ، دیدم سوت و کور ، هیچ کسی نیست ، نگاهمو یه مرد نسبتا مسن به خودش جلب کرد ...

صداش کردم ،

گفتم : ببخشید حاج آقا

گفت : بفرمائید

گفتم : مس اینکه امشب برنامه نیست

اومد سمت ماشین گفت : نه ، منم فکر می کردم هست اما از فردا شروع میشه ، ساعت 1 آ سماواتی ساعت 2 آ حاج ماشاالله.

یه مکثی کرد و گفت آقا پسر مسیرت کجاست ؟

گفتم : پیروزی

گفت : به سلامت

گفتم : حاج آقا بفرمائید بالا می رسونمت ( البته با اصرار )

بعد از سلام و احوال پرسی ، بعد از یه گپ آشنائی  سر صحبت از کربلا باز شد و آه و ناله من   ....شروع کردم به تعریف  - که 2 سال پیش با چه بدبختی ویزا گرفتم که برم کربلا ، سه روز توی مرز مهران موندیم ، اخه مرز بسته شده بود ، خلاصه دست از پا دراز تر برگشتم تهران .... ......

 بهش گفتم  : حاج آقا مدینه رو دیدم اما دلم کربلا می خواد

گفت : من بواسطه کاری که دارم سالی دو بار می رم کربلا ( بعدش فهمیدم که کارش توی کربلا چی بود )

ادامه داد حرفاشو با روایت نقل کردن از شیخ صدوق ......" هر جا رو که نمی تونی یا شرایتش نیس بری زیارت  ، اون جائی که می تونی بری رو نیت اون یکی جا بکن ، اگه شرایط رفتم به کربلا رو نداری – حرم حضرت معصومه یا حرم عبدالعظیم  که هست برو ولی نیت زیارت حرم سیدالشهدا یا حضرت عباس رو بکن ] که مطمئن باش ثواب زیارت اونا رو برات می نویسن.

همین موقع بود که رسیدیم خ ایران

گفت : مرسی جوان همینجا پیاده می شم

گفتم : حاج آقا یه لحضه صبر کنین ((( تو دلم گفتم من که وقتشو دارم برم شابدالعظیم )))

موبایلمو برداشتم زنگ زدم خونه ، مامان گوشی رو برداشت گفت کجای؟ گفتم دارم میرم شابدالعظیم ، گفت با کی ؟ گفتم با یکی از دوستان، قطع کردم ، بعد از یه مکث کوتاه گفتم حاجی روایت درست ...

گفت : آره

گفتم : میای بریم شابدالعظیم

لبخندی زدو گفت: دلم هوای نجف کرده ... بریم

منم که نیت حرم اربابو کرده بودم راافتادم .........

توی مسیر خیلی چیزا متوجه شدم ، فهمیدم از نزدیکای آیت الله حق شناس و آیت الله مجتهدی تهرانی بوده...وقتی که داشت حرف میزد یه داستانی از مجتهدی نقل کرد ، گفتم کدوم مجتهدی گفت : تو کدوما رو میشناسی ؟ گفتم هم آیت الله مجتهدی تهرانی هم آ شیخ جعفر آقا مجتهدی ... گفت من ایشون رو هم دیدم و از جعفر آقا هم برام نقل کرد..........

من که متوجه زمان نبودم  ، رسیدیم جلوی حرم . . . .

دیدیم  درب حرم بسته و کسی رو  را  نمی دن ......

زدم رو شونه حاجی ، گفتم : دیدی کربلا رفتن لیاقت می خواد ، اون از سه روز مهران اینم از نیت امشب .....

خودم که حالم خیلی خراب بود ، دیدم حاجی هم دگرگون شده ، رفته داره با بچه های حراست حرف می زنه....

دیدم درو باز کردن ، به من اشاره زد بیام تو ....پشت ما درو بستن و هیچ کسی رو راه ندادن....رفتیم جلوتر در بعدی رو هم باز کردن..... توی صحن ها هیچ کس نبود .... جلوی ضریح وایستادیم و زیارت نامرو خوندیم .... زد رو شونمو گفت : تا حالا این جوری زیرت کرده بودی ؟

بدون اینکه دیگه حرفی بزنیم سوار ماشین شدیم ، حتی من یادم رفت دعا کنم  چه برسه به .....

توی ماشین برام از 2 بار در سال رفتن به کربلا رو تعریف کرد ، گفت شماره کفشداری های حرمین رو می زنه و بار نیسان می کنه میبره اونجا......

رسیدم به همن جایی که می خاست پیاده شه اما من نزاشتم ..... شماره منو گرفت و جلوش نوشت * دوست شب اول ماه مبارک رمضان *

وقتی داشت پیاده می شد بهم گفت تنها چیزی که می تونم بهت بدم یه ذره تربت با یه سکه که از حرم آقا گرفته .....

اون شبو هیچ وقت یادم نمی ره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:31  توسط ققنوس  | 

اره ....

سربازی .... خدمت...... تاهل...... همش با هم گاتی پاتی شده بود

۲۵ تیر ماه

یه روز فراموش نشدنی مصادف با روز بهزیستی و توان بخشی عقد کردم .........و جشن عقد هم ۱۵ مرداد ماه بود ....جاتون خالی......

همه این اطلاعاتو یه باره دادن نامردیه ....

میدونم ...... اما ببخشید.....

 

اومدم دوباره ....

با روحیه ای جدید ......

و حرفای جدید .......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:14  توسط ققنوس  | 





Powered by WebGozar