سوختن همیشه هست
تمرین ساختن می کنم
دیدنش سخت است بر من اما
از پی دیدار او لحظه شماری می کنم
گاه و بی گاه خوابی نمی آید به چشمانم
از آن رو شب تا سحر با پلکها بازی می کنم
کاش دستها به کاری می رفت و پا ها به ره
دست خود نیست ، خیمه شب بازی می کنم
دل و دینم در گیر و دار اوست هر روز و شب
نمی دانم ، شایدم با نفسم بازی می کنم
از دید محبوب مستی حرام است
نمی دانم از چه رو میگساری می کنم
خنده هایش با رقیبان تلخ است بر من
چاره ای نیست ، دلم را راضی می کنم
خدایا این چه سودای ایست با من
هر چه هست باشد ، با امید تو زندگانی می کنم
تمرین ساختن می کنم
دیدنش سخت است بر من اما
از پی دیدار او لحظه شماری می کنم
گاه و بی گاه خوابی نمی آید به چشمانم
از آن رو شب تا سحر با پلکها بازی می کنم
کاش دستها به کاری می رفت و پا ها به ره
دست خود نیست ، خیمه شب بازی می کنم
دل و دینم در گیر و دار اوست هر روز و شب
نمی دانم ، شایدم با نفسم بازی می کنم
از دید محبوب مستی حرام است
نمی دانم از چه رو میگساری می کنم
خنده هایش با رقیبان تلخ است بر من
چاره ای نیست ، دلم را راضی می کنم
خدایا این چه سودای ایست با من
هر چه هست باشد ، با امید تو زندگانی می کنم
م.م.ت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:19  توسط ققنوس
|
