سال هزارو سی صد و چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که من داشتم بهترین لحظات عمرم و سپری می کردم . . . .
بازم حاجی با همون لباس و چفیه دور گردنش زل زده بود به عکس بین الحرمین که من خودم روبه رو تختش چسبونده بودم . . . .
گفتم حاجی ، بزار یه دفعه هم که شده مهر دهانم رو باز کنم و بگم . . . .بگم که سی و هشت تا ترکش داخل مغز ، کبد از کار افتاده ، بیست و هشت درصد ریه سالم حاصل یه درد کهنه ، یک چشم مصنوعی و با کلیه های دیابتی خوابیده رو تخت نگاهش به همون عکس ، اما حواسش پیش محمد صادق چهار سالش که دو هفته است نیاوردنش بیمارستان تا بابا شو ببینه ، نمی دونم شایدم حواسش پیش دختر شش سالشه که هر وقت باباشو رو تخت می بینه از اون چشای خوشگلش نم نم بارون می باره . . . . و شایدم چه ها و چه ها
ولی می دونه چی من و تکون می ده ؟ این که حاجی با وجودی که می دونه نمی تونه به دانستنیهای دنیای اطراف بچه هاش چیزی اضافه کنه ولی لبخندش هیچ وقت ترک نمیشه . کاش می دونستی که رفتن این آدما ئی که برا ما خیلی سخته برای خودشون راحتر از خوردن یه لیوان . . . .نمی دونی دیدن لحظه ای که نفس حاجی دیگه بالا نمیاد و توی اون حالت دستاش رو به آسمونه و داره اشهدش و می گه و همش پشت هم سرفه می کنه و می خنده چقدر زیباست . . . .آره نمی دونی ، حق میدم ندیدی . . . .بگذریم اومدم چی بگم کجا رفتم . داشتم می گفتم بهترین لحظات عمرم ، آره بهترین لحظات عمرم رو سپری می کردم . . . .
بزار خودم بگم کجا . آره پبش یه آأم آسمونی که گذاشت من چند شبی پیشش باشم و نوکریش و بکنم داروش و بدم ببرمش حموم و پشتش و کیسه بکشم تا یادم نره کجا هستم و باید چه بکنم . . . .
کاش درس پریدن و از حاجی یادم نره .... ..یعنی جوری زندگی کنم که بتونم مثل اون راحت راحت بال و پرم رو باز کنم و بپرم . . . . . . .
ای ساقی سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
مشک
و
علم
و
دست
سه حرف عشق است افسوس ز هم این سه جدا افتاده