تبليغاتX
آوای ققنوس

آوای ققنوس

                                                              

        

                    تاریک نیست ، گهگاهی دو خط نوری از درز ها چشمانمان را شاد می کند. تاریکی بیرون از این سلول است آن ور پرده فهم . مهم فضا نیست فکرشان تاریک است با ذهن های پوچ ، پیچ در پیچ و هم پیچ . . . .

                    بگذریم . . . . سنگین است ، همه چی شایدم هیچی . اینقدر سنگینی بی عدالتی قلبهایمان را می فشارد که رگهایمان درشت و درشت تر می شوند ، آن زمان است که مرواریدآی مویرگهای تیله چشمانمان را زیر پا له می کنند تا جائی که صدای آخشان را هم نمی شنویم .چه سود ؟

                     شاید بتوانند دری را ببندند و جواب فریاد های بندان انگشت هایمان را که یک صدا تق تق می کنند را ندهند ، اما اندیشه ما فرای تمام درهاست . عین همیشه جسم اسیرو فکر رها . . . .

                      یخی سرما را از نگاه سرد کاشی ها می فهمیم و آن را زمانی حس می کنیم که از درز های کفشانمان به درون نفوذ می کنند که به موجبش تمامی دندان های جوراب  هایمان هم  به             می خورند. همه می دانند ، من ، تو ، او و حتی خودشان هم می دانند که اینجا با آتش اندیشه ها گرم می شوند جائی که زغالش همه را می سوزاند . . . زغالی از جنس زمان . . .

                      تعجب آور نیست آنانی را که می بینیم در سلول تنهائی شان همیشه می خوابند . شاید چشم بستن بر روی بی عدالتی را بهتر از دیدن کاری از پیش نبردن می دانند شایدم آنها فقط شعر سهراب را می فهمند . . . یعنی ممکن است ؟

                      سال ها است که عین عدالت را درنسخه های داستان های حضرت امیر خوانده ایم ولی هیچ (که اغراق نیست ) ندیده ایم ، حتما دال عدالت هم دارهائی است که سر حلاج ها بر آن رفتند، از لتو پار شدن طبقات پایین که جمله اش ورد زبان تمام انسان ها است و می دانند که دیگر حتی جا سیگاریشان هم بالا می آورد از تهوع دیده ام . آری دیده ام من خود من . . . . .

                       دیگر سیمان های پشت کاشی ها هم ما را می فهمند انسشان با ما همچو گردنبندی است بر گردنمان که حک شده بر رویش :             

                                فهم فهمیده ها را چه کسانی می فهمند . . . .


قطعه ای ادبی اجتماعی از   ققنوس

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:30  توسط ققنوس  | 

               آری واقعاً این من بودم در این مکان ٬ آن لحظه که وارد شدم فکر         می کردم خواب می بینم یا توهمی بیش نیست ٬ ولی لحظه ای که خودمو جلوی شیشه دیدم همه چیزمو باختم.

               پاهام توان ایستادن نداشت ٬ من چیزی میدیدم که هرگز آن را تجسم نکرده بودم . تلو تلو میخوردم ٬ نمی دانم بخاطر سستی پاهایم بود یا دیگران هلم   می دانند . زمانی که دستان اویی که تا به حال ندیده بودمش و فقط اسمش را شنیده بودم جسم بی جان پدرم را لمس کرد ٬ دیگر چیزی ندیدم ٬ نه به خاطر اینکه نتوانم ٬ نه ٬  بخار دهانم شیشه را پوشانده بود . شاید نمی خواست ببینم آنچه را که یک بار برای همیشه اتفاق می افتاد .

               یک لحظه به خودم آمدم دیدم شستشو تمام شد ٬ کفنی آوردند ٬ آری من این کفن را می شناختم چون به خواست خودش براش خریدم ٬ همان جور که       می خواست ٬ متبرک شده با خاک حرم اربابم حسین ٬ به نیت شفاعتش در روز قیامت به دستان ارباب اورده بودم ٬ ولی لربابی که خود کفن نداشت یا کفنی غرقه به خون ٬ کفنش خاک کربلا . . .  .  . .

                راستی پدرم شیرین بود . . . . . . وقتی مثل شکلات  بستنش  دیگر چهره اش را ندیدم ٬ آنگاه یتیمی را از اعماق وجودم حس کردم و در میان انبوهی از جمعیت خودم را تنها دیدم . دیگه بی رمقی به مرواریدای چشام هم سرایت کرده بودنو توان مردنو نداشتن ٬ بهتر بگم اونا هم زندگی رو انتخاب       می کردند ٬ شاید     می خواستن به من یاد بدهند . . . . .

               آری تنها قابی که فراموشیش برایم محال است حسین  ـ فرزند اسد ـ قطعه  ۲۰۹ ـ ردیف ۲۹ ـ  شماره ۹ . . . . .

               از حال رفتم ٬ زمانی که بهوش اومدم چشام نمی خواست با پرتوهای خورشید پیوندی بر قرار کند ٬ من این پیوند را بر قرار کردم ٬ چشمانم را بهم مالاندم و لبخند زیبای پرتو ها را دیدم . فکر کردم خواب دیدم و با ته صدایی از خسته گی با خودم گفتم عجب خواب عجیبی ! صدای خواهرم سرم رو برگردوند ٬ گفت : جانم ٬ چی شده ؟ گفتم هیچ ٬ از پدر چه خبر ؟

سرش را پائین انداخت .


داستان کوتاه نوشته شده توسط ماجد 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:48  توسط ققنوس  | 





Powered by WebGozar