
تاریک نیست ، گهگاهی دو خط نوری از درز ها چشمانمان را شاد می کند. تاریکی بیرون از این سلول است آن ور پرده فهم . مهم فضا نیست فکرشان تاریک است با ذهن های پوچ ، پیچ در پیچ و هم پیچ . . . .
بگذریم . . . . سنگین است ، همه چی شایدم هیچی . اینقدر سنگینی بی عدالتی قلبهایمان را می فشارد که رگهایمان درشت و درشت تر می شوند ، آن زمان است که مرواریدآی مویرگهای تیله چشمانمان را زیر پا له می کنند تا جائی که صدای آخشان را هم نمی شنویم .چه سود ؟
شاید بتوانند دری را ببندند و جواب فریاد های بندان انگشت هایمان را که یک صدا تق تق می کنند را ندهند ، اما اندیشه ما فرای تمام درهاست . عین همیشه جسم اسیرو فکر رها . . . .
یخی سرما را از نگاه سرد کاشی ها می فهمیم و آن را زمانی حس می کنیم که از درز های کفشانمان به درون نفوذ می کنند که به موجبش تمامی دندان های جوراب هایمان هم به می خورند. همه می دانند ، من ، تو ، او و حتی خودشان هم می دانند که اینجا با آتش اندیشه ها گرم می شوند جائی که زغالش همه را می سوزاند . . . زغالی از جنس زمان . . .
تعجب آور نیست آنانی را که می بینیم در سلول تنهائی شان همیشه می خوابند . شاید چشم بستن بر روی بی عدالتی را بهتر از دیدن کاری از پیش نبردن می دانند شایدم آنها فقط شعر سهراب را می فهمند . . . یعنی ممکن است ؟
سال ها است که عین عدالت را درنسخه های داستان های حضرت امیر خوانده ایم ولی هیچ (که اغراق نیست ) ندیده ایم ، حتما دال عدالت هم دارهائی است که سر حلاج ها بر آن رفتند، از لتو پار شدن طبقات پایین که جمله اش ورد زبان تمام انسان ها است و می دانند که دیگر حتی جا سیگاریشان هم بالا می آورد از تهوع دیده ام . آری دیده ام من خود من . . . . .
دیگر سیمان های پشت کاشی ها هم ما را می فهمند انسشان با ما همچو گردنبندی است بر گردنمان که حک شده بر رویش :
فهم فهمیده ها را چه کسانی می فهمند . . . .
قطعه ای ادبی اجتماعی از ققنوس
