کاش عمق را می شد دید
بلکه هم بهتر دید . . .
چهره ی این عصر بی مهری
عصری که واژه را با واژه معنا می کنند
دریغ از حس فهمیدن . . .
دریغ از این همه چشم بستن
می نویسم . . . . می نویسم
به یاد یاری روزگاران
به یاد یاری مهرویان عاشق
به یاد دستی دستگیران
به یاد فکه و مجنون و یاران
کجائید آن همه عاشق دلسوخته در نیستان
کجائید آن همه سرهای با سر بند بی تن
کجائید آن همه مجنون اربابم حسین
راستی دیگر تصویری نیست در ذهن ها
از آن همه
مناجاتای شبانه
دستای تا فلک رفته
دلای تا عرش رفته
کو حرمت خاکای خونی
حرمت دستای بی تن
حرمت فریادهای زهرای اطهر
یادت هست؟
نم نم خاکای شلمچه
یا فریاد العطش مردمای حلبچه
شاید فکر کردی تموم شد . . .
صوت خمپاره
قلب صد پاره
مشک خونابه
نه هنوزم هست تیر و ترکش
خون سرکش
ساز بی نرمش
ولی تموم شد . . .
لبخند دستواره
آره رفت از بین ما . . .
دستجردی ها
قهرمانی ها
صابری ها
دیگه نیستند بین ما
همت شهید همت ها
شجاعت چمران و دوران ها
قلم آوینی و فهم فهمیده ها . . .
می نویسم . . .
چون نوشته را مشق هر شب کرده ام
تا زیادم نرود خاک کربلا . . .
