تبليغاتX
آوای ققنوس

آوای ققنوس



کاش دونستن چیزهایی که نمی دونیم واقعا به دانستنیهامون اضافه می کرد ..... آخه راستشو بخای بعضی موقع ها داده های ذهنی وقتی زیاد و زیاد تر میشه  و ظرفیت تحلیل و تجزیت هم پائین باشه به خاطر چشم بستن بروی بعضی از حقایق.....
اون وقته که دیوونه می شی .... داغون می شی .......
بعدش دعا می کنی :

خدایا کاش نمی دونستم کاش نمی فهمیدم کاش ....


م.م.ت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:4  توسط ققنوس  | 

                                خدایا هر چی ازش می ترسیدم ، آخر اومد بسرم


                         مو که یارم سر یاری نداره

                                                         مو که دردم سبکباری نداره         
 
                   هنوواجن که یارت خوابه ناز
 
                                                          چنو خوابه که بیداری نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:51  توسط ققنوس  | 

                 بازم مثل اون روزهایی که 8 صبح کلاس داشتم ، زود بیدار شدم . رفتم کلاس ، اونم چه کلاسی!!!!!!یه چند روزی طول کشید تا خودمو راضی کردم و دلمو محکم و قرص ، که هیچی پیش نمی یاد . آخه خیلی می ترسیدم ، یه جورایی دست و دلم می لرزید !!!! به خودم گفتم ای بابا از اون دخترخانوم های همکلاسیت خجالت بکش که گفتن سر کلاس حاضر می شن !!!اون وقت تو با چه روئی می خوای در بری !!!

 

 تو همین حال و هوا بودم که به خودم اومدم دیدم رسیدم . کجا ؟ جلوی درب پزشکی قانونی .جائی که باید منتظر بقیه هم کلاسی هام  می شدم تا اونا هم بیان وبعدش باهم بریم بالا.....دست و دلم می لرزید آخه اولین کلاس عملی ما بود ... اونم چی ؟ کالبد شکافی...

 

 اول رفتیم داخل رختکن و روپوشامونو پوشیدیم و بعدش دنبال استاد راه افتادیم ، راهرو ها یکی پس از دیگری تموم می شد هوا هم نم نمک سرد و سرد تر ، تا رسیدیم به اتاق تشیع....با استاد وارد شد ، ما هم به دنبالش ......هم همه شد ، هر کی یه چیزی می گفت ، بعضی ها هم خشکشون زده بود ... به کجا؟......نمیدونم .

 

 توی اون سالون بزرگ که سقفش پر از مهتابی های روشن بود فقط یه جنازه بود ... اره فقط یه جنازه . که اونم روش یه پارچه سفید افتاده بود .همه دور اون جمع شدیم ، استادمون آقای حیدری ، اخ ببخشید آقای دکتر حیدری ، یه چند دقیقه ای توضیح داد ، در مورد چی بود؟ یادم نمی یاد ، اخه اصلا حواس هیچ کسی بهش نبود.بعد دستشو برد به طرف پارچه ی روی جنازه ، و یکهو اونو کنار زد . همه فریاد کشیدن .... از داد و بیداد همه و خودم ، از خواب پریدم . یه نفس عمیق کشیدم و گفتم خوب شد من مهندس عمران شدم ... خدا به بچه های پزشکی رحم کنه.

 

  بعد از این که به خودم اومدم ، دیدم ساعت سه و نیمه ،  به خودم گفتم : ولش کن بگیر دوباره بخواب ........به محض این که خوابم برد دیدم داخل یه غسال خونه بزرگم با تعداد زیادی وان شستشو.... جالب اینجا بود که مال تهران که از همه بزرگتره فقط 6 تا وان داره ، اما اون جائی که من بودم نزدیک به 30 تا وان داشت.

 

 فکر کنم غسال خونه ی اون دنیا بوده ....یه پیرمرد مسن رو اوردن می گفتن  تصادف کرده ،حالا هر چی که بود دست و پای سالمی نداشت . گذاشتنش توی وان جلوی من ... من هم انگار که سی ساله کارم مردشوریه شروع کردم به کار ، داشتم می شستمش که پیرمرده دستمو گرفت جیغ کشیدمو............

 

سرتو درد نیارم دوباره از خواب پریدم ، بازم یه نفس راحت کشیدم. دیدم ساعت سه و چهل وپنج دقیقه است و تا اذان صبح یه نیم ساعتی مونده .

 

 اما دیگه جرات خوابیدن نداشتم ، ترسیده بودم . گفتم احتمالا تو خواب بعدی خودم مردم  و دارم به نکیر و منکر جواب پس می دم ، البته راستشو بخواین از جواب پس دادن و دیدن همچین خوابی نمی ترسیدم ، از این می ترسیدم که این دفعه بخوابمو دیگه بیدار نشم............

 

  

 

پایان

م.م.ت
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:35  توسط ققنوس  | 

من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

       من که با کوری و مهجوری خود سرگمم
                                                                    از چنین کور تو بینائی و دیدار مخواه
       چشم بیمار تو بیمار نموده است مرا
                                                                  غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه
       با قلندر منشین گر که نشستی هرگز
                                                                    حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه

مستم از باده عشق تو و از مست چنین
پنده مردان جهان دیده و ، هشیار مخواه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:17  توسط ققنوس  | 

سوختن همیشه هست
تمرین ساختن می کنم

دیدنش سخت است بر من اما
از پی دیدار او لحظه شماری می کنم

گاه و بی گاه خوابی نمی آید به چشمانم
از آن رو شب تا سحر با پلکها بازی می کنم

کاش دستها به کاری می رفت و پا ها به ره
دست خود نیست ، خیمه شب بازی می کنم

دل و دینم در گیر و دار اوست هر روز و شب
نمی دانم ، شایدم با نفسم بازی می کنم

از دید محبوب مستی حرام است
نمی دانم از چه رو میگساری می کنم

خنده هایش با رقیبان تلخ است بر من
چاره ای نیست ، دلم را راضی می کنم

خدایا این چه سودای ایست با من
هر چه هست باشد ، با امید تو زندگانی می کنم


م.م.ت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:19  توسط ققنوس  | 



خوابیم و با خطاب تو بیدار می شویم

مستیم و با عتاب تو هشیار می شویم

حلاج پیشه ایم و گمانم که عاقبت

با حلقه های موی تو بر دار می شویم

فرجام تلخ قصه ابلیس سهم ماست

وقتی به دام سجده گرفتار می شویم

چشم تو بود میوه ی ممنوع عشق و ما

روزی از این دسیسه خبردار می شویم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:45  توسط ققنوس  | 





من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نگویند رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:32  توسط ققنوس  | 

حال کردیم بنویسیم ٬ جایی بهتر ازینجا پیدا نکردیم . . . که گفته اند:

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند . . .

لذا مختصری خطاب به برادر عزیزمان ماجد خان به نقل از کتاب تمهیدات عین القضات می نگاریم.

(این سه خط بالا رو خودمم نفهمیدم اگه فهمیدی برام بگو!!!)

--------------------------------------------------------------------------

 

ای عزیز : این حدیث را گوش دار که مصطفی-علیه السلام- گفت: مَنْ عَشِقَ وَ عَفَّ٬ ثُمَّ کَتَمَ فَمات٬ ماتَ شَهیدا. هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد وبر عشق بمیرد٬ شهید باشد . . . هر چند که می کوشم که از عشق درگذرم عشق مرا شیفته و سرگردان خود می دارد و با این همه او غالب می شود و من مغلوب . . . با عشق کی توانم کوشید؟

دریغا عشق فرض راه است همه کس را٬ در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هر کجا که باشد جز او٬ رخت دیگری ننهد. هر کجا رسد سوزد. . .

ای عزیز:به خدا رسیدن فرض راه است و لابد هرچه به واسطه آن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق٬ بنده را به خدا برساند. پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. . .

ای عزیز: مجنونْ صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن٬. . . کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است٬ بی عشق چگونه زندگی کند؟ حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق میاب . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط ققنوس  | 





Powered by WebGozar